close
تبلیغات در اینترنت
فرمانده ای که پای کار غیبش زد + ادامه مطلب
محمدحسن ابوحمزه نویسنده و رزمنده دفاع مقدس در وبلاگ داستان کوتاه کوتاه کوتاه نوشت: مُنوری بالای سرمان ترکید بیابانِ تاریک و گرم خوزستان را روشن کرد خود ‏را بیشتر به زمین چسباندیم. معاون فرمانده خفه و شمرده توی دهنی ‏بی‌سیم با قرارگاه حرف می‌زد، از فرمانده شکایت می‌کرد با دلخوری گفت:‏ ‏-  حرف حرفِ خودشه، وِل کرد رفت.‏ ما به فرمانده فکر کردیم که درست پای کار غیبش زده بود. همان که پشت ‏پیراهنش نوشته بود «عاشق شهادت».‏بعد از ده‌ها کیلومتر…
شادي روح تمامي شهداي اسلام صلوات بفرستيد ...
درباره ما
گرگها خوب بدانند در این ایل غریب گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز گرچه خوبان همگی بار سفر بربستند شیرمردی چو سیدعلی خامنه ای هست هنوز منم عاشقی از عاشقان امام زمانم(عج) ، منم عاشقی از عاشقان امام خامنه ای عزیزم ... این وبلاگ جهت انتشار و حفظ و دفاع از فرهنگ شهادت و ولایت و ارزش های انقلاب اسلامی تدارک دیده شده است...
ورود اعضاي سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

آمار سايت
» آمار کاربران
» افراد آنلاين : 1
» اعضاي آنلاين : 0
» تعداد اعضا : 3

» عضو شويد
» ارسال کلمه عبور


» آمار مطالب
» کل مطالب : 489
» کل نظرات : 47

» آمار بازديد
» بازديد امروز : 78 نفر
» بارديد ديروز : 1 نفر
» ورودي امروز گوگل : 0
» ورودي گوگل ديروز : 0
» بازديد هفته : 79 نفر
» بازديد ماه : 98 نفر
» بازديد سال : 1,304 نفر
» بازديد کلي : 52,234 نفر
لينک هاي ويژه
نواي سايت
وصيت نامه شهدا
وصیت شهدا
تبليغات
مطالب اخير وبگاه

محمدحسن ابوحمزه نویسنده و رزمنده دفاع مقدس در وبلاگ داستان کوتاه کوتاه کوتاه نوشت: مُنوری بالای سرمان ترکید بیابانِ تاریک و گرم خوزستان را روشن کرد خود ‏را بیشتر به زمین چسباندیم. معاون فرمانده خفه و شمرده توی دهنی ‏بی‌سیم با قرارگاه حرف می‌زد، از فرمانده شکایت می‌کرد با دلخوری گفت:‏

‏-  حرف حرفِ خودشه، وِل کرد رفت.‏

ما به فرمانده فکر کردیم که درست پای کار غیبش زده بود. همان که پشت ‏پیراهنش نوشته بود «عاشق شهادت».‏

بعد از ده‌ها کیلومتر راهپیمایی درست پای کار، زیر خاکریزِ دشمن؛ به یک ‏ستون روی زمین وسط میدان مین دراز کشیده بودیم؛ بعثی‌ها با انواع گلوله ‏به استقبال ما آمده بودند.‏

تیرهای رسامِ دوشکا هم بالای سرمان، ‌خط‌های قرمزِ ِطولانی و نورانی رسم ‏می‌کردند. اوضاع خوب نبود، راه بسته بود. ما وارد عمل نمی‌شدیم، همه ‏عملیات به خطر می‌افتاد، یگان‌های پیشرو در محاصره قرار می‌گرفتند؛ آتش ‏تهیه دشمن هر لحظه دقیق‌تر و به ستون ما نزدیک می‌شد.‏

تخریب‌چی‌ها کنار کشیدند؛ مین‌ها را خنثی کرده بودند، معبر باز شده بود اما ‏معلوم نبود چرا فرمانده دستور حرکت نمی‌داد؛ کم کم زمزمه‌ها شروع شده ‏بود، سراغ فرمانده را می‌گرفتند که از معاون شنیدیم «حرف حرفِ خودشه، ‏ول کرد رفت».‏

با اجازه قرارگاه، معاونِ فرمانده ستون را به راه انداخت؛ کلاشینکف‌ها را ‏مسلح کردیم، ضامن موشک‌های آر پی جی را کشیدیم، نارنجک‌ها را توی ‏مشت گرفتیم.‏

وقتی رمز عملیات را اعلام کردند با فریاد الله اکبر و با تاکتیکِ «آتش ‏و حرکت» حمله کردیم. زمین زیر پایمان می‌لرزید غوغائی برپا شد. آخر معبر ‏تجمع شده بود و حرکت کُند بود.‏

جلوتر که رفتیم سیم خاردارِ حلقوی پیچیده‌ای، اندازه قَدمان راه را بسته بود؛ ‏کسی روی سیم خاردار خونی افتاده بود باید پا روی پشتش می‌گذاشتیم، رد ‏می‌شدیم. زیر نور منورها، قطرات خون چون شکوفه بر شاخه، روی خارهای ‏تیز سیم خودنمایی می‌کرد. خوب که نگاه کردم زیر پایم نوشته بود «عاشق ‏شهادت». 



تعداد بازديد : 15
نويسنده عباس در چهارشنبه 19 آذر 1393 | نظرات()

طراحي و کدنويسي قالب : آرش خسروي - وب سايت شهدا

Web Template By : shohada57.ir

تصوير تصادفي شهدا
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن سايت در خبرنامه سايت عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
موضوعات مطالب
آرشيو مطالب
پيوندهاي وبگاه
ذکر هفته
ذکر روزهای هفته
ختم صلوات